[...] من راه خانهام را گم کردهام اسامی آسان کسانم را نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ریرا دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد حتی همان چند چراغ دور که در خواب مسافرانْ مرده بودند! من راه خانهام را گم کردهام [...] چه حوصلهئی ریرا! بگو رهایم کنند، بگو راه خانهام را به یاد خواهم آورد میخواهم به جایی دور خیره شوم میخواهم سیگاری بگیرانم [...] - آیا میان آن همه اتفاق من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
آره، این چیزی که هست رو دوست دارم. ولی ته دلم، اونجایی که خودِ واقعی و دیوانهم نشسته، میدونم ته این داستان میرسه به ترس. میدونم که اگه نمیترسیدیم، طور دیگهای میشد. منطقی هم هست، ترسمون ۹۷ درصد درسته. ولی من اگه نمیترسیدم، نمیذاشتم بری. نمیذاشتم بترسی. مجبورت میکردم بمونی. حیف که دستم کوتاهه از هزار جا. توی یه دنیای موازی ولی، داستانمون یه طور دیگه میشه. In another life, i would make you stay.
توی صف بوفهی دانشگاه، مکالمهی دو تا پسر رو میشنیدم. یکیشون اینطوریه که موهای پرپشت بلند طلایی داره با چشمای رنگی. ازدواج کرده بود. پشمای اون دوستش ریخته بود. ازش پرسید قبلنم کسی تو زندگیت بوده؟ گفت
نشسته بودم سر کلاس حقوق خانواده؛ تهران، دانشگاه تهران. یک لحظه ولی احساس کردم که رفتم دانشگاه تبریز، سال ۷۰ . دختری بودم که روی نیمکت آخر کلاس نشسته بودم و همکلاسیهایم را نگاه میکردم. با خودم فکر میکردم که این پسرها، مرد که شدند و زن که گرفتند، زنهایشان را کتک میزنند؟ اسم یکی از این پسرها را خوب میدانم. ... برگشتم سال ۹۷، دانشکدهی حقوق. به دختر نیمکت آخر، از ۲۷ سال پیش خبر دادم.